گنجشک با خدا
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٥ : توسط : امیرحسام
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می اید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی که دردهایش را در خود نگه می دارد. و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست،فرشتگان چشم به لبهایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :با من بگو از انچه سنگینی سینه توست گنجشک گفت لانه کوچکی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟

چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی،راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.